تبلیغات
گلواژه - رفتن به خاطره -به بهانه ی انتشار کلیات اشعار شادروان علی مقیمی

رفتن به خاطره -به بهانه ی انتشار کلیات اشعار شادروان علی مقیمی

نویسنده :اسدالله اسدی
تاریخ:سه شنبه 7 آبان 1392-08:25 ب.ظ

هنگامی که علی مقیمی بیمار شد ودر بیمارستان اروند بستری گردید به دیدارش رفتم . علی بر تخت دراز کشیده بود ،بلند می شود ،می نشیند به او می گویم علی  جان تو کجا و این جا کجا ، پهلوان تا کی می خواهی اینجا بمانی ؟ علی که مرا در آغوش گرفته بود ،می گوید یکی دوشب باید باشم ، خوب است ،هرچه نظر دکتر است . می گویم ما از روی احساس دوست داریم تو در بیمارستان نباشی . پایان ملاقات می رسد خدا حافظی می کنم و از بیمارستان خارج می شوم .چند روز بعد علی به خانه برمی گردد .طولی نمی کشد مجددا حالش بد می شود و به یمارستان انتقالش می دهند  بعدا شنیدم که نیمه های شب بوده و علی نگذاشته بود که برای رساندش مرا که درست روبروی خانه اش بودم از خواب بیدار کنند بهمین علت بی اطلاع ماندم بعد از ظهر روز بعد پرویز گراوندی زنگ می زند و حال او را می پرسد ،پرویز جان خدا را شکر خوبست ،استراحت می کند .پرویز می گوید مگه نمیدونی دیشب حالش بد شده و در   سی سی یو بستری است ،نه کی کفته ، میگه به خونه اش تلفن زدم . با پرویز خداحافظی می کنم و فورا به ماشاءاله براتی زنگ می زنم و باهم به بیمارستان اروند می رویم .به بیمارستان که وارد می شویم ،مانلی با چشمان گریان به استقبال می آید و با گلوی خسته و بغض آلود سلام می کند و با دست اتاق بابا را نشان می دهد.از پله ها که بالا می رویم ،حس عجیبی پیدا می کنم ،گویی پله ها و فضای بیمارستان بوی شعر می دهند ،آهسته بالا می روم ،دوستان و بستگان شاعر روی پله ها ایستاده یا نشسته اند ، بعضی گریه می کنند ، عده ای افسوس می خورند،به اتاق علی وارد می شویم .خانم مقیمی از شب نخوابی های زیاد خسته روی زمین پایین تخت علی نشسته است .خانم مقیمی چه شده ؟ آقای مقیمی که خوب بود  ولی جواب فقط گریه است .اشک در چشمانش حلقه می زند .علی در کما بسر می برد .چهره شاعرانه  و جسم پهلوانی اما تکیده اش ،اشک ها را سرازیر می کند آقای براتی از اتاق بیرون می رود و من هم بیش از این نمی توانم تحمل کنم پله ها یکی یکی سرازیریشان را گوشزد می کنند .بوی شعر تمام فضا ی پله و راهرو را پر کرده است. شب به پزشکی که با او نسبت نزدیک دارم زنگ میزنم تا علی را ببیند که آیا امیدبهبودی هست یا نه ،ساعت 11 شب جواب دکتر منفی است .سه روز یاس آور می گذرد روز چهارم هنگامی که از بیرون به خانه بر می گشتم ،ماشین های زیاد در دو طرف کوچه اشکم را سرازیر کردند به در خانه می رسم . هرمز علی پور ،حفیظ اله ممبینی ،ماشاءاله براتی ،پرویز گراوندی ودوستان دیگر جلو خانه علی ایستاده اند . . آن شب به اتفاق هرمز تا نیمه های شب مشغول چاپ عکس وتهیه دسته گل جهت  مراسم می شویم ساعت 9صبح آمبولانس پیکر  دوست شاعرمان را به سمت بهشت آباد قطعه هنرمندان انتقال می دهد تشییع با شکوهی انجام می شود. ودر هنگام خاکسپاری  هرمز و من در مورد علی و شعرش سخن می گوییم و هنوز هم در مورد علی و شعرش سخن می گوییم .یاد ونامش گرامی باد .



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo